گزنفون ( مترجم : رضا مشايخى )
18
كورشنامه ( فارسى )
مخاطب بهدرستى آگاه شود . و چون ديگران از او سؤالاتى مىكردند ، با تيزهوشى خود پاسخى نيكو مىداد . و همين امر موجب گرديد كه مردى زبانآور بار آيد . اما همانگونه كه اطفالى كه جسمشان زود رشد مىيابد ، در آنها علايمى از طفوليت هويداست كه سنشان را آشكار مىكند ، در سخنان كورش نيز كه فاقد خودپسندى بود ، سادگى و گرمى و ملايمتى بود كه وقتى با او بودند ميل داشتند و ترجيح مىدادند كه پيوسته سخن بگويد و از حلاوت گفتارش ديگران را محظوظ و خرسند سازد تا اينكه خاموش بماند . اما هرچه به سنين بلوغ نزديك مىشد كمتر و نرمتر حرف مىزد حتى رفتهرفته به اندازهاى خجول شد كه در برابر بزرگتر از خود قيافهاش سرخ مىشد و ديگر آن تيزى و حدت گفتار را در برابر همهكس نداشت . در ميان جمع نيز با متانت سخن مىگفت در تمرينهاى بدنى كه جوانان غالبا از حريفان خود بيم دارند ، ديگران را به اعمالى كه مىدانست خود مهارت بيشترى دارد ترغيب نمىكرد ، بلكه به عملياتى مىپرداخت كه مىدانست حريف در آنها چالاكتر است و پيوسته مىكوشيد هركارى را بهتر از رقيب خود انجام دهد . از جمله به تمرينهاى سخت از قبيل پريدن بر گردهء اسب ، پرتاب نيزه ، تيراندازى از روى اسب در حال تاخت و اين قبيل مسابقات مبادرت مىورزيد و اگر موفق نمىشد از صميم قلب مىخنديد و دوباره آن را از سر مىگرفت . به عبارت ديگر ، از مبادرت به تمرينى كه هنوز در آن مهارت نداشت ابا نداشت و هراسى به دل راه نمىداد ؛ بلكه با پافشارى و پشتكار فراوان مىكوشيد تا بر مشكلات آن فايق آيد تا اينكه از هم سنهاى خويش در اسبسوارى گوى سبقت ربود و آنقدر تلاش به خرج داد تا در اين تمرين اول و بىرقيب شد . و چون در فن سوارى ممتاز شد به تعاقب ددان در باغ پدربزرگ خود پرداخت ، با مهارت آنان را كشتار مىكرد ؛ مىكشت تا جايى كه آستياژ مستأصل شد كه از كجا شكار براى جولان اين پسربچهء زبده و ماهر بهدست آورد . كورش چون ديد آستياژ هرچه مىكوشد نمىتواند حيوانات زنده براى اين كه هدف تير او قرار گيرند فراهم كند به او گفت : « پدر جان چرا اينقدر به خود در تهيهء حيوانات زحمت مىدهى ، به من اجازه بده با دايى خود به شكار بروم . هرجا حيوانى مىبينم ، مثل اين است كه براى شكار من تربيت شده است . » اما با وجود اصرار و ابرام پىدرپى ، چون هنوز طفلى بيش نبود ، آستياژ به او اجازه نمىداد كه به شكار رود . ديگر با ملاحظهء بيشترى با پدربزرگ خود صحبت مىكرد ، پيش از اين از ساكاس شكايت داشت كه مانع ديدار او در هر فرصتى مىشود اما اكنون براى تمنيات خود حدودى قايل شده و هروقت كه فرصت مناسبى بهدست مىآمد تقاضا مىكرد و از ساكاس مىخواست كه هروقت كه چنين فرصت مناسبى نباشد او را به حضور پادشاه نفرستد . از اينرو ساكاس نيز مانند ديگران خاطرش را عزيز و محبوب مىداشت .